کاش یه کم اینترنت و هک و سکیوریتی بیشتر بلد بودم خیلی به درد می خوره. با این جی میل نمیشه تعداد زیاد پیام فرستاد. کی می دونه چه جوری میشه یه عالم ای میل زد؟ فکر کنم همون یاهو گروپا هستن نه؟
زود باشید . معطل نکنید. مهمترین ابزار ما اینترنته. ازش استفاده کنید. نافرمانی مدنی تنها گزینه پیش پای ماست!
بچه ها نتونستن برن تو استادیوم! اینا دیگه خیلی بی شرفن. می دونین مثل چی می مونه؟ یکی شب بخوابه صبح پاشه بیاد بگه از امروز بزرگراه همت فقط مال مرداس! یا مثلا مالیات زنا نصف مرداس! همینطور الکی. چون اینجوری دلش می خواد.
خب ما دو بار مثل انسانهای متمدن حق شهروندی مون رو درخواست کردیم . حقی که هیچ جا به طور قانونی از ما سلب نشده و البته نباید هم بشه. اونا باید بالاخره تکلیف خودشونو روشن کنن که زنان هم مثل مردان شهروند این کشورند یا نه . اگه ما شهروند درجه دو حساب میشیم خب بگن . اونوقت شاید ما بریم ته و توشو دربیاریم ببینیم ما که خوب نیست بریم ورزشگاه اصلا درسته که بریم رای بدیم؟ یا قوانین رو رعایت کنیم؟ یا به حفظ منابع ملی کمک کنیم یا اسراف نکنیم یا ....
فکر نکنم دیگه عاقلانه باشه که این روش رو برای سومین مرتبه تکرار کنیم. یه جورایی سادگیمون رو نشون میدیم و خوش خیالیمونو.
بهترین کاربه نظر من اینه:
همه کسانی که به این تبعیض و دیگر تبعیضات مشابه اعتراض دارن اعتراض خودشونو به طرز منفی نشون بدن. تا جاییکه میشه مقررات رو نادیده بگیرن البته قوانینی که رعایت نکردنش به مردم آسیب نرسونه . شئونات رو رعایت نکنید . روسری ها عقب تر و لباسا تنگتر و کوتاهتر. صدای ضبط ماشینا بلندتر .
از تلفن عمومی به پلیس زنگ بزنید و گزارش یه قتل یا یه دعوا یا هر چیز دیگه رو بدین. بعد کنار بایستید و هرهر بخندید. (آتش نشانی و آمبولانس نه چون ماشیناشون به اندازه 110 زیاد نیست .7-8 تا ای میل به اسمهای دیگه درست کنید و از کامپیوترای مختلف برای بقیه پیغامهای دعوت به این گروه مقاومت بفرستید.
هر چی کتاب از کتابخونه می گیرید یا در حال دیدن کتاب تو کتابخونه ها توش شعار و اعتراض بنویسید . رو در و دیوارای دانشگاهها ،توالتها و همه اماکن عمومی...
دیگه چی به ذهنتون می رسه؟
پ.ن من از نافرمانی مدنی چیز زیادی نمی دونستم. و این چیزی بود که همینطوری به ذهنم خطور کرد. الان با اطلاعات بیشتری که به دست آوردم بعضی تندرویهامو اصلاح کردم و بعضی روشهای جدید بهتر و منطقی تر رو یاد گرفتم. ...ادامه خواهم داد...
یه بار می خواستم یه میل یاهوی الکی درست کنم همه چی رو تند تند و غلط غولوط زدم اومدم برم صفحه بعد پیغام داد: فرزندم برو به بزرگترت بگو بیاد و اگه شما بزرگتر هستید و دارید واسه فرزندتون ای میل درست می کنید باید قبلا واسه خودتون یه ای میل یاهو درست کنید. بعد فهمیدم تو قسمت سال تولد زده بود هزار و نهصد و نود و ...!
می گفت داشتیم رو مونیتوری که بزرگراه جلال آل احمد رو نشون میداد وضعیت ترافیک رو کنترل می کردیم که دیدیم یه ماشین وسط بزرگراه نگه داشت و اول ، آقای راننده ، و بعد یه زن ازش پیاده شدن و شروع کردن به کتک کاری( البته خانومه بیشتر می خورد). با ۱۱۰ تماس گرفتیم که به محل بره. بعد از چند دقیقه افسر راهنمایی با مرکز کنترل ترافیک تماس گرفت و گفت:" مساله خاصی نبود زن و شوهر بودند!"
تعطیلات محرم ، مشهد بودم. گفتنی زیاد دارم ولی چون سرم شدیدا شلوغه، فعلا فقط از یکی از چیزایی که بیشتر منو سوزوند میگم.
توی راه شاندیز به زشک ( دو منطقه ییلاقی بسیار زیبا در اطراف مشهد) یه مقبره قدیمی بود در کنار یک گورستان عمومی. ساده و گِلی بود ؛ دیواره های ضخیمی داشت و سقفش هم گنبدی بود. نمی دونم چرا از بچگی یه حس خاصی نسبت به این مقبره داشتم ( البته من کلا اینجور چیزا رو دوست دارم، هر چی قدیمی تر و تاریکتر و دست نخورده تر بهتر! ).
این بار هم توی راه لحظه شماری می کردم که دوباره ببینمش تاخاطرات بچگیمو زنده کنم و توش یه سرکی بکشم. اما با این منظره روبرو شدم.

(شیخ حافظ علی شاه ابردهی)
کی می تونه حدس بزنه که این مقبره متعلق به سال ۸۰۹ هجری قمریه؟ تازه ، سنگ قبر رو هم عوض کرده بودند

نمی دونم اینا چه فکری کردن؟( کیا چه فکری کردن؟ فکر می کنی اصلا کسی متولی حفاظت از این آثار باشه!؟ و به اون به چشم یه اثر تاریخی که باید اصالتش حفظ بشه نگاه کنه؟ ) ولی امیدوارم نخوان برای احترام به بقیه امامها و امامزاده ها و ... یا هر چیز دیگه ،سنگ قبراشونو عوض کنن و دیواراشونو آجر سه سانتی و سنگ کنن.

اینم داخل مقبره. اونجا هم دیگه حال و هوای قبلی رو نداشت. دیوارهارو گچ کردن و رنگ زدند.

( هر چی دنبال اطلاعاتی درباره تاریخچه این مکان گشتم و اینکه اصلا این بابا کی بوده هیچی پیدا نکردم نه تو مشهد نه تهران! ولی به گمونم یه عارف بوده ولی مردم به عنوان امامزاده زیارتش می کنن.)

چند روزیه که محرم شروع شده . کوچه ها رو چراغونی کردن،چراغای سبز و قرمز و آبی .. نه مثل چندسال پیش با چراغای سفید و زرد و نه مثل سالهای قبلترش که اصلا چراغونی نمی کردن. همسایه مون تمام نمای خونه ش رو با پارچه سیاه پوشونده و یک شمایل امام حسین هم آویزون کرده، تقریبا ۴*۲ . هر شب ساعت ده ، که مراسم نوحه خوانی شون شروع میشه۱۰-۲۰ تا پسر بچه ۵ تا ۱۵ساله تو کوچه و جلوی خونه ما داد و بیداد راه می ندازن و بازی می کنن، ۱۰-۱۲ تا پسر جوون هم تو کوچه رژه میرن و ۸-۷ تا هم پیرمرد ۶۰-۷۰ ساله و ۷-۸ تا هم مرد میانسال میرن تو پارکینگ و نوحه گوش می دن. پارکینگ همسایه کناری هم مجلس زنانه است، اونا معمولا با چادر سیاه میان و مستقیم میرن تو و نمیشه فهمید چه سنی دارن ولی اونایی که با مانتو هستن گاهی میان بیرون و یه خوش و بشی با پسرای فامیل می کنن. یک بلندگو هم که صداش تا آخر زیاده، توی کوچه نوحه پخش می کنه تا اونایی که حوصله یا وقت نداشتن برن تو مجلس یا لامذهبن، از فیض بی نصیب نمونن و هدایت بشن. حدود یک ساعت باید صدای عربده های یک آدم مریض رو تحمل کنی! چرا میگم مریض؟ چون به خشن ترین وضع ممکن مزخرفترین تعابیر رو برای توصیف عاشورا بکار می بره. طوری از ته حلق نعره می کشه که فکر می کنی هر آن ممکنه گلوش پاره شه( من نوحه های زیبا و با معنا هم شنیدم ، فکر نکنید با نوحه مشکل دارم!)این ماجرا تا ۱۰ روز ادامه داره و تاسوعا عاشورا که غذا داده میشه جمعیت تقریبا دوبرابر میشه .
این همسایه بسیار محترم تمام کوچه رو از اول تا آخر چراغونی کرده و یه عالم مهتابی به تنه درختا زده و سه تا لامپ قوی هم از عرض کوچه رد کرده. خلاصه شب ما رو روز کرده و برای یه خواب راحت باید چشم بند بزنی! درست یک شب قبل از محرم یکی دیگه از همسایه ها عروسی داشت و ساز و دهلش رو علم کرده بود و خلاصه بزن و بکوب داشتن. یهو دیدیم تمام چراغای کوچه خاموش شد ! این خاموشی تا رفتن عروس خانوم به خونه بخت و پایان عروسی ادامه داشت و بعد از اون دوباره روشن شد!
...
نمی دونم چرا رسمای مذهبی ما ایرانیا داره روزبه روز زشت تر و عوامانه تر و ریاکارانه تر میشه. من اگه قرار بود مسلمون باشم و واقعا امام حسین و امام علی و ... رو دوست داشتم و به هدفشون احترام می ذاشتم این خرجا رو می رفتم تو محله های فقیر یا برای دانش آموزای روستایی یا هر کس دیگه که به اون نیاز داشت می کردم نه که همسایه و فامیل سیرتر از خودم بیان بخورن و یه فاتحه هم پشت سرم نخونن و فقط بخوام جلوشون پز بدم و قیافه بگیرم . بعد هم مردم بیچاره رو زابرا(؟) کنم که چی؟ می خوام ثواب کنم!؟
البته من با تجمعات دینی اصلا مخالف نیستم . کلا باید مراسم اینچنینی وجود داشته باشه تا همبستگی مردم حفظ بشه و اصلا به نظر من ( و دورکیم !!!) علت پدید اومدن دین و چنین رسم و رسومی همینه. ولی باید عده ای باشند که از آلوده شدن این سنتها جلوگیری کنن و شیوه های درست تر رو به مردم یاد بدن. حتما خیلی از شما تو این مدت حج و یا قبل از اون به چنین صحنه ای برخوردین.

این خون دلمه شده تا ساعتها روی زمین می مونه( که به نظر من یک علتش، اگه نگم مهمترین علتش،همون تظاهر و خودنماییه) .هزار جور آلودگی و کثافت ایجاد میشه. قسمتهای زیادی از بدن گوسفند بلااستفاده می مونه (که تو کشتارگاه می شد ازش استفاده کرد). حالا نمی دونم چه اصراریه که حتما تمام شهر رو به گند بکشیم و به همه دنیا ثابت کنیم که ما هنوز از کشتن گوسفند و مالیدن خون اون به کف کفش حاجی و عروس و لاستیک ماشین و لذت می بریم. فلسفه قربانی کردن در زمان خودش منطقی بوده و کاربرد هم داشته ولی کسی پیدا نمیشه بگه من می خوام به جای قربانی کردن یک گوسفند وسط کوچه ( که مسلما ملک بابام نیست و محل رفت و امد مردم و به خصوص بچه های کوچیکه)، می خوام 20 تا غذا ببرم به آسایشگاه کهریزک؟
من که فکر می کنم اراده ای وجود داره که آگاهانه سعی داره این جو عوامانه و این تدین ظاهرفریبانه رو حفظ کنه.
مژگان هم خیلی خوب به یک بعد دیگه قضیه پرداخته.
این خبر خوبیه و به نظرم اگه این طرح در سراسر کشور و در تمام مقاطع اجرا بشه تحول بزرگی در نظام پوسیده آموزش و پرورش ما خواهد بود؛ که به خیلی از استعدادهای کشور ضربه زده.
یادمه سال پنجم دبستان که دانش آموز ها رو برای آزمون ورودی مدارس تیزهوشان تعیین می کردن اسم من جزو لیست نبود چون طبق مقررات، معدلهای بالای 18 ( یا 5/18 درست یادم نیست) مجاز به شرکت در امتحان بودند و معدل من چند صدم کم داشت. معلمم بیشتر از خودم ناراحت شد و پیگیری کرد و یادمه گفته بود من تضمین میدم که تو امتحان قبول میشه . موارد امتحانی بیشتر علوم و ریاضی و تست هوش بود و نمی دونم چرا نمره قرآن و دینی و هنرباید توش تاثیر می داشت( من همیشه بی هنر بودم! ایضا بی دین!) خلاصه نشد که نشد.
سال سوم راهنمایی هم اصلا حتی بهش فکر نکردم چه برسه به اینکه بخوام معدلم رو بالا ببرم ( حتی یادم نیست بازم شرط معدل داشت یا نه) .
یه چیزی رو، فقط اینچا با خیال راحت می تونم بگم و اون اینکه خیلی از بابت اینکه به مدرسه تیزهوشان نرفتم خوشحالم . چرا میگم با خیال راحت؟ چون اینجا کسی منو نمی شناسه و بنابراین دلیلی نداره دروغ بگم. و گرنه هر وقت اینو می گفتم تو چشمای طرف مقابلم می خوندم که گربه دستش به گوشت ... به همین دلیل از اون به بعد اگه کسی ازم بپرسه ، میگم قبول شدم ولی چون راهم خیلی دور بود نرفتم( لااقل اینطوری میگن طرف احمقه نه گربه و از این حرفا!!!) .
و حالا چرا میگم خوشحالم که نرفتم به این مدرسه؟ چون اونجوری خیلی چیزارو از دست می دادم.با زهرا که بابای کارگرش از ساختمون افتاده بود و مرده بود و برادرش شده بود رئیس خانواده و از کوچیک تا بزرگ رو می زد آشنا و رازدار تمام رازها و آرزوهاش نمی شدم؛ یا با فریبا که یه بار شوهر کرده بود و بعد از شکنجه هایی که شوهرش داده بود به بدبختی طلاق گرفته بود؛ و قرص اعصاب می خورد؛ و با هزار دردسر مسوولان مدرسه رو راضی کرده بود که ثبت نامش کنن تا مجبور نشه بره شبانه روزی درس بخونه( به شرط اینکه به ما نگه شوهر داشته و هیچ حرفی درباره شوهر و کارایی که یه شوهرمی تونه با زنش بکنه نزنه) و با علاقه اومده بود تا درسش رو ادامه بده . یا با خواهر بهاره که از خونه فرار کرد و یه هفته تمام، همه بچه های مدرسه دربارش حرف می زدن و بعد از اینکه صحیح و سالم ( به تعبیر وحشیانه و عصر حجری) برگشت ،ازمدرسه اخراج شد، چون برای ما بدآموزی داشت وما باید عاقبت فرار ازخونه رو می دیدیم( بچه ها می گفتن بعدش رفته مدرسه شبانه)، یا اون دبیر ادبیات که زهرا می خواست مثل یه پدر ازش محبت ببینه ولی اون سواستفاده کرد...
آره هیچ کدوم از اینارو تو مدرسه تیزهوشان ! نمی تونستم ببینم . به هر حال من یه فعال اجتماعی بودن و کمک به حل یک مساله اجتماعی رو به المپیادی بودن و حل مساله هایی که هزار بار حل شدن ترجیح می دم.
( خنده داره خواستم از نتایج بد نمره محوری و تنبل- زرنگی بگم ولی یه نتیجه مثبتش رو گفتم! )
چند روز پیش که رفته بودم امور مشترکین تلفن همراه یه پوستر دیدم از شرکتی به اسم DS ( مخفف Daily SMS) .
اگه یکی از کارتهای این شرکت رو بخرید ( که 2900 تومنه) می تونید از بین فال روزانه بر حسب ماه تولد ، نکات عاشقانه، نکات مدیریتی و احادیث یکی رو انتخاب کنید تا هرروز SMSی در اون زمینه براتون بیاد.
از اون قسمت احادیثش بگذریم، که در واقع باجی هست که برای هرکاری باید به حکومت داد تا معلوم بشه ما غربزده نیستیم و تکنولوژی را به نفع اسلام به کار می بریم؛ نکته جالب این قسمتشه در مدت این یک ماهی که این پیامها براتون میاد می تونید از 10 پیام رایگان که شامل اس ام اس به یاهو مسنجر ، فال حافظ و فال عطسه است ، بهره مند بشید!



این هم کوچه صبا

جوجه ها
دو مرد از نردبان بالا رفته بودند و داشتند یک تابلوی بزرگ نارنجی تقریبا 1.5در 4متر را بالای یک مغازه نصب می کردند، دو دختر هم پایین ایستاده و با چهره ای که شادی از اون می بارید راهنمایی می کردند و نظر می دادند. روی تابلوی نارنجی با رنگ سفید نوشته شده بود "دختران".
- اون روز بهترین روز زندگی من ویاسمن بود. لحظه ای که تابلوی مغازه با اسم " دختران " رفت بالا داشتیم بال در می آوردیم.
اینو ملیحه میگه و چشماش پر از شوق میشه.
حدود بک ماه پیش ، سوار ماشین بودم و از چهارراه خاور ( ابتدای خیابان دانشگاه علم و صنعت) می گذشتم که اون تابلوی نارنجی با گل سرخ سمت چپش توجهم رو جلب کرد. هنوز هیچی تو مغازه نبود. دیدن این اسم حس خیلی خوبی بهم داد . با خودم گفتم شاید قراره یه لباس فروشی بشه .البته قبلا هم دیده بودم سردر مغازه هاهمچین اسمی باشه. یکیش نزدیک فلکه اول تهرانپارسه که غیر از یکی دوتا فروشنده دختر بقیه کارکنان و صاحب اصلی اونجا مردند و در واقع "دختران" تنها نشان می داد که اینجا ؛ یک مانتو مقنعه فروشیه.
ولی اون دو تا دختر جلوی این مغازه بدجوری فکرم رو مشغول کرده بودند و ته دلم می گفتم این یکی فرق داره.
چند روز بعد این مغازه افتتاح شد و دو تا دختر جوون با شالهای نارنجی خوشرنگ و مانتوهای سفید ، سرزنده و زبل توش از این ور به اونور می رفتند وگاهی هم به جوجه های عرق ریزان و چرخان سر می زدند.
